روز های آخر خدا زدگانی به برزخ نشسته ایم. روز هایی که گاهی آنقدر کش می آیند که گویی قرار نیست تمام شوند. هربار کسی خبر از بهشت می آورد و دیگری از جهنم، به هیچکدام نمی شود اعتنا کرد. خدا اما برنامه ی دیگری دارد، می خواهد تا ابد مارا اسیر نگه دارد. باید زنده بمانیم، باید در شادی های کوچک و لحظه ای هم شریک شویم، نا سلامتی ما از قبیله ای هستیم که شادمانه پیروزی شیاد بر جلاد را جشن می گیرد. هنوز بهان
برچسب:
نویسنده: یوسف حبیبی
به درون می کشی مرا، چونان گردآبی که همت به پاره کردن گرده ام بسته است. دور می خورد ، به درون می کشاند و می دراندم. به مغز که می رسم مرا پس می زند، پرت می کند به نا کجا.
نه تو سرآب بوده ای نه من آنقدرم احمق که هفت بار یک اشتباه را تکرار کنم و جهانی را یک عمر به دور خریتم بچرخانم، بچرخانم و بدرانم.
فرو می کشی مرا، فرو می کشی و می کُشی مرا، فرو می کشی و می کُشی و می پاشی هر ذره ذره را به دور دست ها.
برچسب:
نویسنده: یوسف حبیبی
دور افتاده ام. دور افتاده ام از تو، دور افتاده ام از همه چیز، در جایی دور افتاده که هیچ چیز سر جای خودش نیست.
دور افتاده ام و دورادور دوستتدارم. دورادور دورت میگردم و بوسیده می شود نقطه نقطه ی بدنت.
تو باید جایی در آغوش من باشی تا جهانم آرام بگیرد و جهان آرام بمیرد و تو بمانی و من. این تمام آنچه هست که می خواهم، تمام آنچه که همیشه می خواسته ام. من به تو نیازمندم و با تو بی نیاز، انگار که تمام نیا